تبليغاتX
:::جوجه تیغی :::

:::جوجه تیغی :::

باش با او

گر چه آب رفته   باز آید به رود

ماهی بی چاره  اما   مرده  بود

 

بعد از این   هم آشیانت  هرکس است

باش با او یاد تو ما را بس است

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 16:50  توسط  مهدی   | 

با اینکه از هر لحظه ی اینده بیزارم

با این همه بازم به این اینده شک دارم احساس شک دارم

 

از لابهلای لحظه های تلخ و غمگینم

 

تو روز روشن این همه تاریکی میبینم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 20:52  توسط  مهدی   | 

مامان خسته از سر کار میاد خونه و علی کوچولو میپره جلو میگه: سلام مامان

 

مامان: سلام پسرم

 

علی کوچولو: مامان امروز بابا با خاله سهیلا اومدن خونه و رفتن تو اتاق خواب و درو از روی خودشون قفل کردن و

 

....

مامان: خیلی خوب عزیزم هیچی دیگه نمیخواد بگی، امشب سر میز شام وقتی ازت پرسیدم علی جان چه خبر بقیه اش رو جلوی بابا تعریف کن

.

.

.

.

 

سر میز شام پدر با اعتماد به نفس در کانون گرم خانواده مشغول شام خوردنه که مامان میگه: خوب علی جون بگو بیبنم امروز چه خبر بود؟

 

علی کوچولو: هیچی من تو خونه بودم که بابا با خاله

 

....

بابا: بچه اینقدر حرف نزن شامتو بخور

 

مامان: چرا میزنی تو پر بچه بذار حرف بزنه ...بگو پسرم

 

علی کوچولو: هیچی من تو خونه بودم که بابا با خاله سهیلا اومدن و رفتن تو اتاق خواب و

 

..

بابا: خفه شو دیگه بچه سرمونو بردی شامتو بخور

 

!

مامان: به بچه چیکار داری چرا میترسی حرفشو بزنه....بگو علی جان

 

علی کوچولو: هیچی من تو خونه بودم که بابا با خاله سهیلا اومدن و رفتن تو اتاق خواب و در رو از رو خودشون بستن

.

منم رفتم از سوراخ در نیگا کردم دیدم که

 

....

بابا: تو انگار امشب تنت میخاره! برو گمشو بگیر بخواب دیر وقته

 

.

مامان: چیه چرا ترسیدی نمیذاری بچه حرفشو بزنه؟ نترس پسرم، بگو

 

علی کوچولو: هیچی من تو خونه بودم که بابا با خاله سهیلا اومدن و رفتن تو اتاق خواب و در رو از رو خودشون بستن

.

منم رفتم از سوراخ در نیگا کردم دیدم بابا داره با خاله سهیلا از اون کارایی میکنه که تو همیشه با عمو سعید میکنی

!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 20:1  توسط  مهدی   | 

دلم گاهی می گیرد ،گاهی می سوزد ،گاهی
تنگ می شود و حتی گاهی... ......گاهی نه، خیلی وقت ها می شکند، خیلی وقت ها دلم می
شکند اما هنوز می تپد!!!!?
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 23:21  توسط  مهدی   | 

نامه ی بابی به خدا


کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام.
بابی پسر خیلی شری بود.
همیشه اذیت می کرد.
مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟

بابی گفت، آره.
مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده.

نامه شماره یک
سلام خدای عزیز
اسم من بابی هست.
من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.
دوستدار تو
بابی
....
بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد. برا همین نامه رو پاره کرد.

نامه شماره دو
سلام خدا
اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
بابی
....
اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد.

نامه شماره سه
سلام خدا
اسم من بابی هست.
درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.
بابی
....
بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده.
واسه همین پارش کرد.
تو فکر فرو رفت.
رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا.
مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.
....
بابی رفت کلیسا.
یکمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت ( دزدید ) و از کلیسا فرار کرد.
....
بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.

نامه شماره چهار
سلام خدا
" مامانت پیش منه. اگه می خواییش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 23:16  توسط  مهدی   | 

در جلسه امتحان عشق

من مانده ام و یک برگه سفید ..

یک دنیا حرف ناگفتنی

و یک بغل تنهایی و دلتنگی ...

درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود !

در این سکوت بغض آلود

قطره کوچکی هوس سرسره بازی می کند !

وبرگه سفیدم

عاشقانه قطره را در آغوش می کشد ...

عشق تو نوشتنی نیست ..

در برگه ام کنار آن قطره

یک قلب کوچک می کشم !

وقت تمام است .

برگه ها بالا ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 18:49  توسط  مهدی   | 

نقطه چین

من چه گویم؟!همنفس با مرگم و دنیا مرا از یاد برده ..

 

 ناله ای هستم کنون در چنگ یک فریاد مرده

 

ای کاش می دانستم بعد از مرگم اولین اشک از چشمان چه کسی جاری می شود

 

و آخرین سیاهپوش که مرا به فراموشی میسپارد چه کسی خواهد بود ......



مرگ تنها برای کسانی زیباست که...


زیبا زندگی کرده اند!


از زندگی نهراسیده اند!


شهامت زندگی کردن را داشته اند!


کسانی که عشق ورزیده اند..


دست افشانده اند..


و زندگی را جشن گرفته اند!


پس..
هر لحظه را به گونه ای زندگی کن..


که گویی واپسین لحظه است.


و کسی چه می داند؟؟؟!!


شاید آخرین لحظه باشد!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 18:22  توسط  مهدی   | 

دوستت دارم

از راه دور تورا میپرستم ای قبله ی امید من...

 

از راه دور به تو عشق میورزم تا دیگر این فاصله ها را احساس نکنی

 

از راه دور درد دلهای خودم را به تو میگویم...و تورا در آغوش محبت های خودم میفشارم..آری از همین راه دور نیز میتوان دست در دستانم بگذاری...و با هم قدم بزنیم...

 

به خواب عاشقی میروم تا این رویا برایم زنده شود..

 

خاطره هایمان را در ذهنم مرور میکنم و هیچگاه نمیگذارم خاطره ها ی لحظه ی دیدارمان از ذهنم دور شود..این فاصله ها را با محبت و عشقم از بین میبرم و کاری میکنم  همیشه احساس کنی  در کنار منی ....

 

و این است برایم یک خواب عاشقونه

 

خواب نگاه به چشمان هم .خواب با هم بودنمان....آری این است یک فاصله ی عاشقونه....

 

                        عاشق باش چون این راه مقدس است

 

                        و پایان راه شیرین تر از گذشته است

 

                                        دوستت دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 1:24  توسط  مهدی   | 

تو را میخوانم...

تو را میخوانم ای خورشید بی غروب*تو را نه با غزل و قصیده

نه پنهان و دشوار*تورا از ته دل میخوانم

که با تو ناگفته ها دارد از این روزگار غریب!

چه ساده میخواستم رفیق دلتنگیهایم باشی.

 بی هراس از نامهربانی ها تورا در بی رنگی جستجو میکنم

چون کبوتری که به شوق رسیدن  عاشقانه پرواز میکند

         به جاییکه همسفرش تنها رنگی که میشناسد بیرنگی است

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 13:53  توسط  مهدی   | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 21:23  توسط  مهدی   | 

 
تصویر روزگالری عکس